< دلکده محمد
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
دلکده محمد

  انواع استخاره و روشهای آنچگونه استخاره کنیم

  انواع استخاره و روش‌های آن 


  امام صادق(علیه‌السّلام) فرمود که خدا می‌فرماید: « من شقاء عبدی ان یعمل‌الاعمال ولایستخیربی»؛ از بدبختی بند? من آن است که کاری از کارهایش را بدون استخاره(طلب خیر) از من انجام دهد. 

 

خبرگزاری حوزه/ یکی از نعمت های بزرگی که خداوند متعال به بشر ارزانی داشته عقل اوست؛ که با تعقل و تفکر می تواند راه های تاریک زندگی را به سهولت طی کند، چنانچه به هر دلیلی عقل را یارای کمک انسان در تصمیم درست نبود مشورت مورد تاکید قرآن و عترت قرار گرفته است، حال اگر کسی از راه مشورت نیز نتوانست پاسخ مناسب را بگیرد، معارف زلال و نورانی اسلام راه را باز گذاشته و در چنین مواقعی مومنین را به استخاره یعنی طلب خیر کردن از خداوند توصیه نموده‌اند.

سرویس علمی- فرهنگی خبرگزاری حوزه نوشتار محقق و پژوهش‌گر معارف دینی آقای ابوالفضل طریقه‌دار را در خصوص آداب استخاره و نیز شرایط تحقق آن تقدیم می‌کند.

 

ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 91/4/25ساعت 9:0 صبح توسط فروهر| نظر|

+ اصـــن یـــه وقــتـایــــی....
بـــایــد گــوشیــتـو خــامـــوش کـنـی تــا بـبـینـی کـیـــا نــگـــرانـــت میــشـــن …..



نوشته شده در یکشنبه 91/4/18ساعت 8:0 صبح توسط فروهر| نظر|

+ ...یک کارهایى بکنید که موسیقى را ترکش کنید. شما خیال نکنید که موسیقى یک چیزى است براى یک مملکت مترقى. موسیقى خراب مى‏کند دِماغ بچه‏هاى ما را؛ مغز بچه‏هاى ما را فاسد مى‏کند. دائماً تو گوش یک جوان موسیقى باشد، این دیگر به کار نمى‏رسد؛ این دیگر نمى‏تواند فکر جدى بکند. اینکه ما مى‏گوییم که اینها را از بین ببرید و مکرر من گفته‏ام، شاید تا حالا ده مرتبه....


نوشته شده در جمعه 91/3/12ساعت 11:0 صبح توسط فروهر| نظر|

دستم را بسوی آسمان دراز میکنم...نه...ستاره نمیچینم...میخواهم دستانم را به آسمان بسپارم...بپاس ستاره ای که خداوند در دستانم گذاشت...چه حسی داشت وقتی مشتم را باز کردم ....و درخششش برق چشمانم را ربود...من ...ستاره دارم...


نوشته شده در چهارشنبه 91/2/13ساعت 11:0 عصر توسط فروهر| نظر|

اسمان ان شب کمی اشفته بود ماه غمگین بود و گویا خفته بود

 

سایه بود و خالی از مهتاب شب من اسیر غم در ان گرداب شب

 

دل ز نوش غم چو مستان گشته بود بغض من بشکست ان شب ناگهان

 

از صدای ساز بی وقت شبان ...وقتی که بن بست غربت سایه سارقفسم بود



نوشته شده در چهارشنبه 91/2/13ساعت 11:0 عصر توسط فروهر| نظر|

+ غم که نوشتن ندارد.....
نفوذ میکند دراستخوان هایت.....
جاسوس میشود در قلبت......
و آرام آرام ازچشم هایت میریزد بیرون............


نوشته شده در چهارشنبه 91/2/13ساعت 11:0 عصر توسط فروهر| نظر|

+ دلم جاده ای میخواهد.....
که به اندازه نبودنت ادامه داشته باشد....
اینجا....
به اولین روز رفتنت که میرسم....
دنیا.....
تمــــام می شود......


نوشته شده در چهارشنبه 91/2/13ساعت 11:0 عصر توسط فروهر| نظر|


آیت‌الله العظمی بهجت هنگام خروج از مسجد بعداز نماز جماعت

نوشته شده در چهارشنبه 90/12/10ساعت 8:0 عصر توسط فروهر| نظر|

امان از من...



                                                                                     


من با نفس های گل های بنفشه ، یک فصل را سبکبال تر پیمودم.....و با صدای قدم های یک گل بابونه مسیر آسمان و زمین را مغرور تر از خورشید دویدم........و به لبخند دلنشین تو رسیدم......


وقتی تو لبخند زدی خون انار تصفیه شد....رنگ سیب پرید و سرخ و زرد و دست پاچه روی زمین افتاد......تمام جلبک ها رود نشین شدند و ماهی ها دریا برایشان شیرین شد.....و موج رگ غیرتش بالا گرفت....


همه جا حرف تو بود...حرف هایی مثل حرف های من.......


ریواس دستی تکان داد و از شوق خودش را به سمت تو پرتاب کرد ......و گیلاس که هنوز هم دارد چوب خود خواهی اش را می خورد...مدام زیر لب افسوس می خورد....که چرا به حرف های شانه به سر می خندیدم........


و تو همچنان لبخند می زنی و زندگی را با روزگار پیوند می دهی.......


دارد ساز پوپک کوک می شود با انحنای زنخدانت و کمی مورچه ها مشتاق تر می آیند تا درون ریشه های بید رقص برگ ها را ببینند......و تو لبخندت هنوز دارد ترانه می خواند......و کسی انگار این ترانه را در قنوت می خواند......در رکوع می خواند....و در سجود می بیند..........


و انگار پای عندلیب هنوز درگیر خار های گل سرخ است و یا مبهوت این داستان لبخندت.......


و من چقدر به لبخند تو می بالم........چقدر به تو می بالم.... امان از من......


نوشته شده در چهارشنبه 90/12/10ساعت 7:0 عصر توسط فروهر| نظر|

کمی زندگی...



                                                                               


فرصتی نیست...باید خودم را به زندگی برسانم .....فرصتی نیست ، باید خودم را به حس ناب پرستو های آرام در آسمان پر کشیده برسانم.....باید از جاده ها عبور کنم...از مسیر های لبریز از خاطره....لبریز از حادثه........


باید دست رها شده ام را به دست های گرمت برسانم.....باید خودم را به ذکر بند بند انگشتانت برسانم....


باید به احترام گل ها همیشه بهار باشم...باید به احترام برگ ها همیشه خزان باشم.....باید به احترام خورشید مدام تابستان بمانم....باید به احترام قلب های سرد آدم های برفی همیشه زمستان باشم.........


من باید به تمام الفبای زندگی برسم...باید از نفس های خود جلو تر بروم و با کمی احساس به نبض درخت های کاج کمی روح میوه تزریق کنم.....من فرصتی ندارم ، باید به صدای زوزه گرگ ها عادت کنم....باید به روباه های قدیس ! کمی نیشخند اجاره دهم......


باید دست از کمر بردارم.....دویدن تعادل می خواهد........


فرصتی نیست ، باید خودم را به ماه ثابت کنم....باید کمی از غریبگی هایش را سبک کنم..باید از دل تنگ حوض از زیر بال های ماهی های قرمز....باید از زیر قلب پلک های خیسم ماه را به آسمان برسانم....باید دوباره ماه راه گشایم باشد.....


من کمی شب می خواهم.....کمی وضو می خواهم....کمی خاک پاک می خواهم.....کمی سجاده و گلاب می خواهم.....کمی عطر شهید می خواهم....کمی ...کمی ...کمی ....خدا می خواهم.....فرصتی نیست......کمی زندگی می خواهم.....


نوشته شده در چهارشنبه 90/12/10ساعت 7:0 عصر توسط فروهر| نظر|



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت



چت روم

آمار سایت


فال حافظ


Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
تماس با ما